صبح روز 12 فروردين سال 1349 بود. چهار تا از خواهر و برادرهايش در منزل بدنيا اومده بودند. قابله براي بدنيا آوردن او در منزل حاضر بود. همه منتظر تولدش بودند بجز خودش كه با چرخش بي موقع  تولدش را به تاخير انداخته بود. ساعت 10 صبح مي بايست بدنيا مي آمد ولي پس از پنج شش ساعت تقلاي بي نتيجه قابله، مادرش به بيمارستان اكبر آبادي تهران منتقل شد و پس از ساعتي او با بدن بزرگ و تيره رنگ پا بدنيا گذاشت.

          فردا صبح كه پرستار بچه كوچك و سفيدي را به مادرش تحويل داد، براي مادر قبولش سخت بود كه اين همان بچه ديروزي است. پرستار گفت كه علت ورم زياد و رنگ تيره كودك به خاطر تاخير در تولد بوده است.

          وقتي از بيمارستان به منزل آمد؛ خانواده و همسايه ها منتظرش بودند. گوهر خانم كه از ارامنه بود به رسم خودشان براي سلامتيش قلكي را بر زمين زد و شكست.

          نام پدر بزرگش محمد رجب را بر روي وي نهادند. پس از اتمام دوره راهنمائي در امتحانات ورودي دبيرستان سپاه شركت نموده و وارد دبيرستان سپاه شد.

          در اولين تابستان در اردوي دو هفته اي دبيرستان در اطراف سد كرج با حال و هواي حبهه آشنا شد. سال بعد به جبهه اعزام شد ولي در خطوط عقب

          حال و هواي جبهه عاشقش كرده و كمي سن و سال مانع اعزامش بود. پس از چند بار تلاش براي اعزام انفرادي از پايگاه مالك اشتر و نوميد شدنش، مدت ها صبح از منزل خارج شده ولي به جاي دبيرستان به منزل اقوام در ميدان رسالت رفته، كيفش را مي گذاشت و به پايگاه شهيد بهشتي مي رفت تا سر انجام موفق شد به جبهه اعزام شود.

          چند بار به جبهه رفت و در عمليات هائي هم شركت نمود. پس از عمليات بيت المقدس دو، در شهر ماوت عراق، منافقين با مسموم كردن غذا كليه گردان را روانه بهداري كردند. محمد بدليل وخامت حال، ترخيص شد و به تهران برگشت. در تهران هم چند روز توان اداي نماز به صورت ايستاده را نداشت.

          زماني كه از جبهه برمي گشت سعي مي كرد عقب افتادگي درسي اش را جبران كند. دوستان زيادي داشت كه بعضي از آنها متاهل بودند. بجز علاقه به شركت در هيئت هاي مذهبي علاقه به اطلاعات نظامي، سياسي و علمي داشت. دانشجوي غير حضوري انجمن اخترشناسي بود. بدليل مطالعه دائمي روزنامه ها از تمام اخبار مطلع بود. به روايت دوستانش مقيد به رعايت مسائل شرعي بود تا جائي كه مواظب بود حتي در جبهه غذائي كه سهم ديگري است نخورد. رابطه خوبي با امام جماعت مسجد داشت و حتي ايشان از شهيد در زمان حياتش در مسجد تعريف مي كرد. در جبهه نيز پابندي شديدي به مقررات داشت و به همين دليل شركت در صبحگاه را براي خود واجب كرده بود.

          بدليل حضور در جبهه بدون موافقت دبيرستان، با مسئولين دبيرستان اختلاف پيدا كرد و زماني كه حاضر نشد پشيماني اش را اعلام كند با دبيرستان تصفيه نمود. تمام وسايل و لباس هايش را تحويل داد و قرار شد 28 هزار تومان خسارت بپردازد كه آنرا هم شرط كرده بود مزاحم خانواده اش نشوند.

          بهار سال 1367 بود و او دقيقاً 18 ساله شده بود. بنا به پيشنهاد برادرش قرار شد درس را در يك دبيرستان معمولي از اول مهر آغاز كند و از امتياز رزمندگي استفاده نكند. همچنين برادر و مادرش از او خواستند در اين فاصله به جبهه برود. سه ماه بعد در زماني كه خانواده منتظر برگشت او بودند و عراق پس از پذيرش قطعنامه تا نزديك پادگان حميد پيشروي كرده بود؛ در نبرد نابرابر كه مي گويند تعداد تانك هاي عراقي بيشتر از رزمندگان ما بود، گردان هاي مختلفي جلوي نيروهاي عراقي ايستادند از جمله گردان حضرت زينب (س) كه صبح شنبه اول مرداد وارد عمليات شد.

          محمد كه كمك بيسيمچي بود در نبود بيسمچي، از اول عمليات بيسيمچي گردان بود و با اينكه ظاهرش نشان نمي داد پا به پاي فرمانده گردان حتي تا بين تانك هاي دشمن رفت و سر انجام پس از 18 سال و سه ماه و 19 روز زندگي از اين دنيا به كمك يك گلوله قناصه كه در پيشاني اش نشست به جهان ديگر پر كشيد.

يادش و ياد تمامي شهداي مكتب گرامي